دندوووون
به نام خدا...
بردیای عزیزم... روزهای آخر مهر کارمون افتاد به دندونپزشکی... از یه چکاپ ساده شروع شد...
اوه ه ه ه 
اصلا فکرشم نمیکردیم که انقدر دندونات احتیاج به تعمییرات داشته باشه!
دندونایی که با هزار امید و آرزو و ذوق و شوق ما یکی کی و با دردسرهای خاص خودش جوونه زد و دهن خوشگلت و خوشگل تر کرد... حالا یکی یکی خراب شدن و ...
نیازی نیست که بگم چقدر مراقبشون بودیم و با تلاش بسیارررر سعی کردیم مسواک نزده نخوابی!!! ولی شد دیگه!!
از چند روز قبل همش داستان تعریف کرم و شعر خوندم برات ...
آماده سازی ما بی فایده بود...حسابی اشک ریختی و بی تابی کردی...
تا اینکه خانوم دکتر از ما خواستن که از اتاق بریم بیرون...
پشت در اتاق چه بر ما گذشت بماند...
ولی با کمال تعجب اوضاعت دگرگون شد و به امید دیدار مجدد ما بی سر و صدا رو تخت خوابیدی... .و صد البته شروع کردی به حرف زدن با خانوم دکتر و دستیارش:
مبگفتی: یه لحظه اجازه بدین یه چیزی بگم... اونی که بیرون اتاقه مامانمه! میفهمی؟؟؟ باید پیشم باشه!
: دهنم خسته شد... چقدر میشمریم؟ این بار آخره که دستتونو میکنید تو دهن من
: ما داشتیم میرفتیم خرید اشتباهی اومدیم اینجا!!
. ماجرای دندونپزشکی ت با دو تا عصب کشی و پر کردن معمولی و فیشورسیلنت و دو سه تا جایزه تموم شد و من و بابایی فعلا پرونده رو بستیم تا یه کم بزرگتر بشی
خدایا مرواریدای بردیا رو دریاب...


دندوووون 
